باز کن پنجره ها را،که نسیم
روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه،کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست.
همچون باران باش ،
رنج جدا شدن از آسمان را
در سبز کردن زندگی
جبران کن . . .
حسرتش به دلم مونده،
که یکبار نمازی قسمتم بشه ،
بدون یادی از دنیا ؛ پر از یاد خدا !
دلم به دو رکعتش هم راضیست ...
آسمان فرصت پرواز بلند است
ولی،
پرسش این است
چه اندازه کبوتر باشی!
وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز
و دويدن که آموختي ، پرواز را
راه رفتن بياموز، زيرا راه هايي که مي روي جزيي از تو مي شود و سرزمين هايي که مي پيمايي بر مساحت تو
اضافه مي کند
دويدن بياموز ، چون هر چيز را که بخواهي دور است و هر قدر که زودباشي، دير
و پرواز را ياد بگير نه براي اينکه از زمين جدا باشي، براي آن که به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوی
من راه رفتن را از يک سنگ آموختم ، دويدن را از يک کرم خاکي و پرواز را از يک درخت
بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمي شناختند
پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند که دويدن را از ياد برده بودند
پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشي سپرده بودند
اما سنگي که درد سکون را کشيده بود، رفتن را مي شناخت
کرمي که در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد
و درختي که پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست
آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت
فقط به اين خاطر كه ساكتم
به اين معني نيست كه چيزهاي زيادي براي گفتن ندارم.
فقط به اين خاطر كه خوشحال به نظر ميرسم
به اين معني نيست كه همه چيز رو به راهه.
فقط به اين خاطر كه زياد ميخندم
به اين معني نيست كه مسائل را جدي نميگيرم.
فقط به اين خاطر كه مي بخشم
به اين معني نيست كه ميتواني مرا دست كم بگيري.
فقط به اين خاطر كه هميشه در تماس نيستم
به اين معني نيست كه علاقه اي ندارم.
فقط به اين خاطر كه گول ميخورم
به اين معني نيست كه ميتواني به من دروغ بگويي.
فقط به اين خاطر كه احساساتم را بروز نميدهم
به اين معني نيست كه احساسي ندارم.
فقط به اين خاطر كه نميگويم دوستت دارم
به اين معني نيست كه دوستت ندارم.
فقط به اين خاطر كه صادقم
به اين معني نيست كه همه حرفهايم را رك ميزنم.
فقط به اين خاطر كه شبيه تو نيستم
به اين معني نيست كه آدم مرموزي هستم.
فقط به اين خاطر كه چيزي نميگويم
روزی مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد.مرد نماز را شکست و گفت : مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم برای چه این رشته را بریدی ؟
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر username که باشم، من را connect می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی کند .
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با یک delete هر چی را بخواهم پاک می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه friend برای من add می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه wallpaper که update می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با اینکه خیلی بدم من را log off نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه آن من را install کرده است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اراده کنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه دلش را می شکنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، کافیه فقط به دلم سر بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تنها کسی است که می توانی جلوش بدون اینکه خجل بشوی گریه کنی، و بگویی دلت براش تنگ شده
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم
خدا را دوست دارم به خاطر اینکه از من
می پذیرد که بگویم : خدا را دوست دارم …
یه زمان ملت کارشون که با کامپیوتر تموم میشد روی کیبورد و مانیتور و کیس کاور می کشیدن!
یعنی در حد رو مبلی پذیرایی!
این روزا وقت نمیشه بدبختو خاموش کنیم خنک شه!!!