علم بهتر است یا ثروت...
علم بهتر است یا ثروت؟
.
.
.
.
.
.
.
.
. باور کنید هیچکدام فقط ذره ای معرفت!
علم بهتر است یا ثروت؟
.
.
.
.
.
.
.
.
. باور کنید هیچکدام فقط ذره ای معرفت!
از این تکرار ساعتها
از این بیهوده بودنها
از این بی تاب ماندنها
از این تردیدها
نیرنگها
شکها
خیانتها
از این رنگین کمان سرد آدمها
و از این مرگ باورها و رویاها
پریشانم …
دلم پرواز میخواهد
جالب است
ثبت احوال همه چیز را
در شناسنامه ام نوشته است
به جز
احوالم
اگر کسی تو را آنگونه که میخواهی دوست ندارد
به این معنی نیست که تو را دوست ندارد...
باز کن پنجره ها را،که نسیم
روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه،کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست.
همچون باران باش ،
رنج جدا شدن از آسمان را
در سبز کردن زندگی
جبران کن . . .
حسرتش به دلم مونده،
که یکبار نمازی قسمتم بشه ،
بدون یادی از دنیا ؛ پر از یاد خدا !
دلم به دو رکعتش هم راضیست ...
آسمان فرصت پرواز بلند است
ولی،
پرسش این است
چه اندازه کبوتر باشی!
وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز
و دويدن که آموختي ، پرواز را
راه رفتن بياموز، زيرا راه هايي که مي روي جزيي از تو مي شود و سرزمين هايي که مي پيمايي بر مساحت تو
اضافه مي کند
دويدن بياموز ، چون هر چيز را که بخواهي دور است و هر قدر که زودباشي، دير
و پرواز را ياد بگير نه براي اينکه از زمين جدا باشي، براي آن که به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوی
من راه رفتن را از يک سنگ آموختم ، دويدن را از يک کرم خاکي و پرواز را از يک درخت
بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمي شناختند
پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند که دويدن را از ياد برده بودند
پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشي سپرده بودند
اما سنگي که درد سکون را کشيده بود، رفتن را مي شناخت
کرمي که در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد
و درختي که پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست
آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت